
مثل همیشه است که گذشتنها و رفتنها ادامه داره. کسی هم عین خیالش نیست که خب بالاخره یه روزی میرسه که پلک ناجوره رو باید بزنی و بعدش ببینی نیست، نمیخنده، راه نمیره، نفس تند و تندش توی صورتت نمیخوره، دست گرمش توی دستت نیست.
مثل همیشه است که یکی میپرسه راستی فردا چی میشه و همه جوابها امروز داره و خوشبینانه، دیروز که انگار آینه گذاشته باشی جلوی ساعت دیواری اتاقت و خودت رو گول بزنی با تصویر اون تو.
مثل همیشه است که چشمها زوم میکنه رو صورت آدمها و رفتارهاشون و فکر میره پیش بهانه خنده و گریههای دم دستی هر روز. شهر، خیابونا، ترافیک، کوچه پس کوچهها، ساختمونها، دیوارها، پیادهروها، خونه، سر کار، دانشگاه و آخرش اون قدر خسته که پیش خودت فکر کنی لابد همین بود، خواب.
بعدش تمام آدمها و خاطراتشون گیر میکنند توی آبمیوهفروشی فلان خیابون و ردیفهای صندلی فلان سینما و بگوبخندهای بلند فلان گردشها و درددلهای فلان روزها و و پیادهروهای طولانی فلان شبها و نو شدنهای فلان فروردینها و آدمبرفی ساختنهای فلان اسفندها و ادا و اطوارهای فلان فیلمها و سیب گفتنهای فلان عکسهای توی آلبوم.
نگاه میکنی و ساکت میمانی. نگاه میکنی و میترسی. بس که نمی دانی کجای کار بود که دیر کردی؟
یک جمله بلند باید بنویسم، خیلی بلند. باید تمام شادیهای تکه تکه شده روزها را جمع کنم یک جا و آشتیشان دهم با هم.
خستگیها بزرگند، زیادند، کش میآیند. از هر کسی بپرسی یادش نمیآید کی بود؟ کجا بود؟ چرا بود؟ بیتفاوت جواب میدهد هیچچی، هیچکجا، هیچکس. فقط بود. هیچ کجا رفتن ترسناک است یا که هیچ کسی شنیدن یا که هیچ چیزی گفتن. پشت همین هیچها، همین سه حرفیهای ساده همیشه شک کن به دردی که نمیبینی یا حرفی که قرار نیست بشنوی، بس که تلخ است.
همه ما شبیه همیم. توی بیداری، خواب میبینیم و توی خواب هم که هیچ. به آدمهای توی عکسهای آلبوم نگاه میکنیم که چه خوب همیشه لبخند میزنند. به صداهای همیشه توی گوشمان که میگویند آهای، این طور. به حرفها و نگاههای معجزهواری که پخش میشوند روبرومان توی هوا و گم میشوند. انگار که یکی دستت را وقت آببازی کنار فوّاره بگیرد و بگوید بس است برای امروز و تو ندانی دوباره کی خیس لذّتهای کودکانهات خواهی شد؟ قطع میشوند یا قطع میکنی. فرقی نمیکند. آلبوم عکست را میبندی، آهنگها را فراموش میکنی، دست تکان میدهی و خداحافظی میکنی، میروی میچسبی به همان تعلّقات سابق.
دلبستگیها بزرگند، زیادند، کش میآیند. از هر کسی بپرسی حوالهات میدهد به آخرین باری که خیس شد، به کی و کجا و چرایش. از این حواله دادنها که چشمها وقت تعریف کردنش معلوم نیست کجا را نگاه میکنند و ته تهش هم لبخند یک وری روی لب و "آره" معنادار دارد، یعنی سابق بر این و گاهی که الان و این روزها نه.
یک جا نیست. تکه تکه، قیچی شده. یک جمله بلند میخواهد فقط که هر جا خواست تمام شود، "که" بگذاری، "تا" بگذاری، "با" بگذاری، "به"، "و"، "این"، "آن"، دو نقطه، ویرگول، هر چی که بعدش شبیه ادامهها باشد. یک جمله بلند که نگذاری تهش "به سر رسید" باشد.
یک جمله بلند که خیس تمام نشدنش باشی.
پ.ن: یک چیزهایی هم دارم مینویسم، بدخط.
نگاهم را توی آینه می چرخانم روی خودم تا بپرسم خب توی این روزها و این لحظه ها، توی در جا زدن هستی؟ توی نرسیدن؟ توی نشدن؟ توی آرزوهای دور؟ توی طعم های تلخ؟ توی کلیدهای گم؟ توی بسیارهای در راه؟ توی کم های توی جیب؟ توی نگفتن ها؟ توی ندیدن ها؟
بعد مکث می کنم.
بعد فکر می کنم همه ی دست و پایی که دارم توی زندگی می زنم- اگر اسمش این باشد- فقط برای خوشبخت بودن تر است یا خوشبخت تربودن. یعنی توی گاهی های خسته از همه چیزم یاد گرفته ام به خودم فرصت فکر کردن بدهم. شده با یک چشم بستن باشد تا یادم بیاید که کدام لحظه ها مال من بوده اند و کدام آدم ها، توی کجای جغرافیای زندگی، آدم فهمیدنم و این که لحظه با آدمش، چقدر خوشبختی بی نهایت بوده است برایم. یا شده با یک نگاه به دور و برم تا ببینم که رفیق روزهای خوب و رفیق خوب روزها داشته ام کلّی، چشم نگران و نگاه منتظر، گوش برای شنیدن، قلب برای تپیدن، پا برای هم قدم شدن. همه آن چیزی که دلگرم به بودنت می کند و یک به پیش بزرگ تحویلت می دهد.
می دانید؟ گاهی زیادی ناشکریم. مایی که خوشبخت اتّفاق هایی که افتاده، مایی که خوشبخت راه های پیموده شده، مایی که خوشبخت روزهای گذشته، مایی که خوشبخت خاطرات خوب...مایی که خوشبخت خوشبختی های پیش رو، تو بگو دور، تو بگو دیر.
همه چیز به طرز ناشیانه ای بچه گانه است. غرزدنها و گلایه ها بیشتر. خداجان تو نبین و نگیر بر ما، این های و هوی ها را.
از این لامپهای سقفی پرنور پرمصرف چشم بترکون.
از این چشمهای خیلی طولانی خیره بشوی خسته نشو.
یک جایی بود توی زوربای یونانی، شخصیت داستان تعریف می کرد که روزی داشته توی جنگلی قدم می زده. ناگهان می بیند که روی یکی از شاخه های یک درخت پروانه ای تلاش می کند تا از پیله ی کرم ابریشمش بزند بیرون و زندگیش را شروع کند. پروانه هر چه قدر تلاش می کند، کمتر نتیجه می گیرد یعنی پیشرفت از پیله بیرون زدنش کم است. خلاصه که یارو جلو می رود، به پیله نزدیک می شود و به بالهای پروانه با نفس گرم خودش می دمد تا کمکی کرده باشد. بعد می بیند که پروانه کم کم از پیله می زند بیرون و توی دست های مرد بال هایش جمع و جمع تر می شود. مرد باز هم توی بال های پروانه می دمد. پروانه بیشتر بال هایش جمع می شود. آخر سر که بال هایش چروک شد، پروانه همان جا توی دست های مرد جان می دهد.
مرد می گوید آن لحظه بزرگترین تراژدی عمرم توی کف دست هایم اتفاق افتاد. بزرگترین غم زندگیم گوشه ی قلبم نشست. بزرگترین عذاب وجدان آن لحظه بود که سراغم آمد. مرد می گوید بعد از آن لحظه تصمیم می گیرد که به قوانین طبیعت احترام بگذارد. می گوید اگر اجازه داده بود پروانه با نور آفتاب از پیله اش بزند بیرون، حالا جهان یک پروانه بیشتر داشت و یک قاتل کمتر. یک زیبایی بیشتر و یک زشت کاری کمتر. جهان، جهانی می شد که با قوانین محکم خودش پیش می رفت، نه با قانون تراشی های مقاومت کارانه ی مرد. تو بگو یک پروانه مرده باشد، گاهی آن قدر زیاد است که نگو.
اصل داستان همیشه توی ذهنم هست. با تمام جزئیات و شاخ و برگ ها و تفسیرهایی که خودم بهش اضافه کردم و می کنم و به مرور زمان احتمالاً کامل تر هم خواهد شد. اصل داستان مانیفست بودن من است. قانون زندگی من. مرامنامه اجتماعی من. محک شخصیت سنجی خودم برای خودم.
قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت.قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت.همه اش را نوشتم. بی کنترل سی. بی کنترل وی. نوشتم تا یادم بماند همچنان.
نوشتم تا یادم بماند که اصل بر گفتن است. اصل بر صداقت است. اصل بر خود بودن در حضور دیگری است. و من اگر با این عقل ناقص و حواس پرتم از کار دنیا همین یک چیز را فهمیده باشم، تمام عمر کفایت می کند برایم.
تا یادم بماند که اگر روزی حرفی توی دلم بود که می خواست از پیله اش بزند بیرون، آن بیرون آفتابی هست که کمکش کند حرف، بال هایش را باز کند و آرام جان بگیرد، پروانه شود و پرواز کند. تا یادم بماند که پروانه شدن را نگاه کنم. پیله ی حرف ها را توی دستم نگیرم و فوتش نکنم تا به خیال خودم کمکی کرده باشم. تا یادم بماند که فوت کردن هایم پروانه را می کشد، برای همیشه. تا یادم بماند که کف دلم، توی کف دستم نباید بمیرد .
تا یادم بماند که جهان بی پروانه، چقدر زشت است. جهانی که در آن حرف های توی دلت را نبینی که آن بیرون دارند برای خودشان پرواز می کنند.
این بار مخاطب تویی. تویی که پروانه حسّم، عاقبت حوالی چشم هایت پرواز کرد و دیدی. دیدی؟
پ.ن: ردپاها. یکی این جا، یکی آن جا. حق دارم شک کنم. نفهمم و ته جمله هایم دو نقطه هاج و واجی بگذارم. ها؟
داری با دوستت قدم می زنی، یک بعد از ظهر که باد پاییز محکم می کوبد توی صورت. داری با دوستت آلاسکا لیس می زنی، یک ظهر جهنّمی تابستان. داری سورتمه اش را هل می دهی، سر بخورد روی برف ها، چلّه ی زمستان. بهار هم که شاد، نوشتن ندارد خب!
بعد دوستت دارد به این فکر می کند که اگر مثلاً فصل ها پنج تا بود، شاید سوار تاب می شدید و همدیگر را هل می دادید یا اگر که شش تا، توی یک کافه با هم عصرانه، چای می خوردید یا که هفت تا و شطرنج بازی می کردید و هشت تا و سیب زمینی توی خاکستر آتش سرخ می کردید و نه تا و ...
بعد تو داری به این فکر می کنی که دوستی همه اش، قدم زدن و آلاسکا لیس زدن و برف بازی کردن و تاب هم را هل دادن و چای عصرانه خوردن و شطرنج بازی کردن و سیب زمینی توی خاکستر آتش سرخ کردن و کلّی چیزهای خوب شبیه این ها نیست که. یعنی هست ها، همه اش نیست امّا. به این فکر می کنی که دوستی گاهی حرف است، کلمه است، نگاه است، حضور است. تاپ تاپ یک قلب است که صدایش را نباید مخفی کرد. بی بهانه است. صادقانه است. مهم هم نیست که چه فصلی باشد دیگر.
سلام، دو نقطه دی. دوباره من، دو نقطه دی. حالم خوب نیست، دو نقطه دی. غم ناجوری، دو نقطه دی. ریزریز، دو نقطه دی. نشسته گوشه ی دلم، دو نقطه دی. تازگی ها، دو نقطه دی. شاید هم ازقبل تر، دو نقطه دی. چقدر دیر است، دو نقطه دی. دوباره من، دو نقطه دی. راه، دو نقطه دی. نا تمام، دو نقطه دی. نگاه که می کنم، دو نقطه دی. چقدر خسته، دو نقطه دی. نگاه نمی کنم، دو نقطه دی. آآآآآآآآآآخ، دو نقطه دی. راه می روم، دو نقطه دی. که گفتن ندارد، دو نقطه دی.
راستی، دو نقطه دی...
پ.ن: ترسناک تر سراغ داری، رو کن.