| خانه | آرشيو | پست الکترونيک |
|
من، آن قطره بارانی که نای باریدن ندارد حتی!
می دوم در پیاده روها و به هر عابری می گویم: ببخشید، من شما را با یک خوشه ی طلایی گندم اشتباه گرفته ام، نیشخندی تحویلم می دهد که یعنی نه نیستم دیوانه! و بعد فکر می کنم که خسته تر از آنم که غلط های املایم را تصحیح کنم! آقا ... خانم ... کمی حواسم را باید جمع کنم! اجازه هست؟ یادم می آید که سیم خروجی این دستگاه در هوا معلق مانده بود، البته که به من ربطی ندارد! یادم می آید یکی تاسف می خورد به حالم و مدام تاکید می کرد که زندگی روی کاغد نمی آید احمق! تا آنجا که یادم می آید سیگاری نبوده ام آقا که اگر هم بودم فرقی نمی کرد وینستون و بهمن 57 اش ! به احتمال قوی، نیشگونم که بگیری دردم می آید و یادم خواهد آمد که الان وقت بیداری است. آهای، راستی، من به خاطر چراغ قرمز دیروز یک عذرخواهی به شما بدهکارم! و هر قدر هم که خط مارکر سبزم را امتداد بدهم روی دیروز و امروز و فردا، جا می مانند بغض های هایلایت نشده ای! آقا ... خانم ... من کمی دلتنگه ی مزمن گرفته ام و نسخه اش نه در جعبه ی عطاری یافت می شود و نه در طلسم گشای جادوگری! غلت می خورم میان موقعیت های آشنا، شاید کسی، جایی، حرفی گفته باشد که مرهم دردی گردد، شاید اتفاق پژمرده ای را بتوانم آب بدهم تا جان گیرد دوباره، شاید ناگفته ها پتک نشوند بالای سرم و به خرخر نیفتم از نگفتنشان! و بعد انگار پرت می شوم در دنیایی که سکوت، مردمانش را کر کرده باشد و دریغا از سوختن این حرف ها! حالم به هم می خورد از نفس های عمیق، از چشم ها را بستن و همه چیز را یکباره بیرون پس دادن! حالم به هم می خورد از آدم هایی که به سه شماره بند است زندگیشان و روی سه که آتش فریاد شود، خاکستر می کنند محیط را و خاطراتش را! و بعد یکی بشکن می زند که به سه شماره بیدار شو از مقاوت ناپذیرترین هیپنوتیزم زندگیت! آدمیزاد است دیگر! انگار که یکی قلقلکش داده باشد، گاهی نبودنش می آید، نگفتنش می آید و بعد تا می آید به خود بجنبد یکی کات می دهد که یعنی تمام! |+ خط زد بی رد در سیزدهم تیر 1387
من آن جنون بورخسی مثلا سوت زدن کسی در جایی، تنها در جهان شب!
سکوت چرا که دور و برمون پر از صداست؟ اصلا من میگم برای یک بار هم که شده بیا و فراموش کن این حرفا رو! شمع هات رو فوت کن! اون قدرها هم که فکر می کنی تاریک نیستم. بیا فکر کنیم نقطه صفر همین حوالیه و ما مثلا این جائیم تا رنگ بپاشیم و بپاشیم و بپاشیم! بیا سیب کال هامون رو گاز بزنیم و آلودگی صوتی ایجاد کنیم قهرمان. قسم می خورم که همه ی حرفم همینه! می ترسم از راهی که تابلوی بن بست نداشته باشد،ازهفت خوانی که خوان هفتمش را یکی حذف کرده باشد! می ترسم از آدم هایی که صفر و یک می بینند همدیگر را، از دانشگاهی که آدم آهنی پرورش می دهد! می ترسم از شهری که پارک هایش پیرمرد نداشته باشد،از پیاده روهایی که هیچ را تداعی کنند مدام! می ترسم از منطق مدرن، حس مدرن، نگرش مدرن ... از نبردهای نابرابر باورها با ایده آل ها! می ترسم از ترانه های تکراری، از دوباره شنیدن های از دل برود، هر آن که از دیده رود! می ترسم از حق با شماست گفتن ها، از سکوت های مصلحتی میان بحث های بی منطق! می ترسم از پایان های محتوم داستان ها، از تمام شدن زندگی در فصل بیست و چندم! می ترسم از برچسب خوردن ها،از یک دل سیر، دست به سینه سرود ملی خواندن! می ترسم از دوست داشتن ها، از سهیم کردن دیگران در تردیدها و آلودگی ها! می ترسم از دعا خواندن ها، از ثانیه هایی که ذهن و زبان جدا می رانند! می ترسم از بودن ها، از مصادره ی ارزش ها به نفع ضدارزش ها ! من یک داستان بودم با ردپایی گم از جوهر یقین میان سطورش! گاهی آن حباب لعنتی با تمام محتویاتش توی مغزت باید بترکه تا فراموش کنی، تا نورلازم نباشی دیگه! گاهی از صدای خودت هم کر میشی، صداهای محیط پیشکش! کسی چه می دونه؟ سیب کال گاز زدن هم ترس داره گاهی! باور کن.
پ.ن: ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ؟
پ.ن ۲: از میان زمان که در سرشاری شب تصفیه می شود بی آنکه صدایی از زندگی شنیده شود جز صدایی که از دیرماندگان محله ی نزدیک دکه ی سرپیچ به گوش می رسد و سوت زدن کسی در جایی٬ تنها در جهان شب
هزارتوهای بورخس -- خورخه لوئیس بورخس |+ خط زد بی رد در ششم تیر 1387
دست هایت کو؟
... همین که بمانم در خاطره ای دور٬ میان معصومیت دستی که روزی نوشت:بی نهایت ... همین که ندانم بی نهایت را چه کسی در گذر زمان سر برید؟ همین که وصله کاری کنم این جسد را با زخم ...
این گل بازی ها رو دوس دارم! . . . اگه مردی بشمار و صدات نلرزه ... آهای٬ دعای گناهکار بالا نمیره٬ سجاده ت رو نشور چندباره!
ده و نه و هشت و چقدر مونده؟ - آینه ها رو وارونه کردن که چی؟ هاشور زدن کی؟ - این دست های گلی٬ جون میده واسه دعا اما! هفت و شش و پنج و خدا ... می پرسم چقدر مونده تا ...؟ چقدر باید دست نگه داشت؟ آینه ی وارونه چه می دونه آخه؟ خدا و شش و پنج و هفت ... هاشور بر این٬ هاشور بر آن٬ هاشور بر جاهای خالی؟ آینه ی وارونه چه می فهمه آخه؟ خدا و خدا و خدا و خدا ... -فراموشت شد انگار که اگه مردی و صدات ...؟ مردی اگه اینه که تف به ... پنج و چهار و تاب ندارم ... این آینه ها و دروغ های رنگ مرده ... این هاشورها و بغض های در گلومانده! چقدر مونده و تاب ندارم و سه؟ مردی اگه اینه که می میرم ... مردی اگه اینه٬ بگذار دست ها گلی بمانند٬ بگذار وارونه ها را باور کنند! می شمارم که دو و یک و ... هر چند٬ غیرصفر ... خسته ام از این وارونه دیدن ها٬ وارونه فهمیدن ها، از دعاهایی که نجسشان می کنم گاهی٬ از شکلک های توی آینه ها، از حرف هایی که می دانم و می دانی ... می لرزه صدام رفیق! خدای را و خدای را و خدای را و خدای را خش خش صدام رو٬ خشکه گل های دست هام رو ببین! اگر مردی این بود که ... این گل بازی ها رو دوس دارم!
پ.ن ۱: - خوبی؟ -شکر -قهوه؟ -تلخ -موزیک؟ -ملایم -بگو؟ ها؟ پ.ن ۲: می شنوی؟ تو کدام سمت خطی؟
|+ خط زد بی رد در بیست و سوم خرداد 1387
بگو، چونکه ما جز گفتن هیچ چیز نیستیم!
ویژه یک سالگی!
به دوردستی نامعلوم اشاره می کند و مطمئن می گوید: سرنج آنجاست و این چرخیدن ها، بی فایده! سر تکان می دهم یعنی مثلا فهمیدم، یعنی زیادی واضح است و نیازی به تاکید نیست! دستانم را به هم می فشارم و ها می کنم در آنها و مطمئن می گویم: سردم است الان و این سرما، مرگ نمی شناسد. سر تکان می دهد یعنی مثلا فهمیدم ، یعنی زیادی واضح است و نیازی به تاکید نیست! . . . نرسیدن امانم را بریده است، گرما امانش را بریده است! دچار این تشویش بی حاصلم، درمانده ی این جنگ بیهوده ... دود می شوم از این خواستنم، از این نخواستنم. یعنی موردی هست که خارج از مدار خودش می چرخد و من آن را تشخیص داده ام! من و لغزندگی و خط ناممتد؛ تنها سه نفری هستیم؛ در دایره ی دیدرس از نگاه افق و آنچه باید بدانم این است که آیا این راه به کجا می رود( یا خیر ندارد! )؟ همه ی ما ناخداهایی هستیم که به خاک رسیده ایم. شخم زنان پیش می رویم بلکه باز به اقیانوس برسیم و اگر بلد بودیم بالا بپریم، خیلی خیلی بالا، دیگر روی زمین نمی ماندیم، آن قدر که روی زمین ماندن را از یاد می بردیم. آخ! کنار بعضی جمله ها حتی کاش هم نمی توان گذاشت ... زندگی برگ بودن در مسیر بادها نیست، امتحان ریشه هاست! بگذار فاصله میان ما خطی به روشنی آسمان باشد ... بگذار هر چه نمی خواهیم بگویند، بگذار هر چه نمی خواهند بگوییم، باران که ببارد، کاری از دست چترها ساخته نیست. ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم و ما را صبا قول مساعد داده است که بیاید و گره از زلف تو و گیس تو و جعد نگاهت، بگشاید، برود و قول باد، باد است عزیز و من به مساعدترین تعهدهای باد دل بسته ام! من و لغزندگی و خط ناممتد؛ تنها سه نفری هستیم؛ در دایره ی دیدرس از نگاه افق. حالا دیگر می دانم که زندگی شیب ملایمی دارد به سمت یک نوع فروتنی اجباری ... در مقابل بودنی که اوج فهممان از آن، ماندن خواهد بود و آنچه باید بدانم این است که نرسیدن و نرسیدن به معنی همیشه بودن است و مقصد فقط نرسیدن است. این جا بهترین جا برای بستن پرانتز است اما بعضی پرانتزها بسته نمی شوند حتما ... سر تکان نمی دهم به نشانه ی مثلا فهمیدن. تعظیم می کنم بر اندیشه های بزرگ، بر انسان های بزرگ که نمی توانم که بفهمم این آدم ها و واژه هاشان را! و زیادی واضح نیست دیگر، وقتی تعارفات و ادا و اطوارهای مرسوم را کنار بگذارم و فریاد بزنم که نمی دانم و تاکید بیشتر لطفا! سرد است، مدام تلنگر می خورم و بر می گردم و می رسم ، مدام واژه است که فریاد می زند هرگز از سرما تلف نخواهی شد! جان می گیرم دوباره.
دل نون۱: به n هزار و n دلیل وبلاگستان را دوست دارم که اینجا صحنه ی نمایش دیگران پسند نیست ... که می توانی یک جمله قاب بگیری، بزنی آن بالا و بعد تا می توانی زندگی کنی آن را، دفاعیه بسازی برایش ... که خدا به قلم و آن چه می نگارد سوگند خورده است ... که می فهمی که هیچ نمی دانی و تندتر باید بدوی ... که واژه این جا تعبیر فصل مشترک تمامی عشق هاست ... که می خندی و می گریی و می فهمی و نمی فهمی و زندگی می کنی این جا و خدا به قلم و آن چه می نگارد سوگند خورده است، باور کن! دل نون 2: کسی چه می داند؟ شاید صحنه ی ابتدای فیلم، با خط درشت، روی بک گراندی سیاه، پایین صفحه، نوشته شده باشد: 1 year later … 2 years later … n years later و بعد فیلم تمام شود و اسامی عوامل دست اندر کار. کسی چه می داند؟ شاید فرصت، به اندازه همان یک سکانس هم نداشته باشیم برای گفتن و فهمیده شدن(!)، برای شنیدن و فهمیدن! دل نون 0 :گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم! تکمله: می خواهم توجیه کنم که این وبلاگ هم برای خودش آدمی شده و چهار دست و پا راه رفتن یاد گرفته این اواخر تا برسم به این که عکس بالا زیادی هم نامربوط نیست! گوینده خبر مثل پتک توی سرم می کوبد که: نادر ابراهیمی پس از تحمل سال ها رنج به دیار باقی شتافت ... و می رسم به این که توجیه بی مورد لازم نیست، آن که باید، متولد شده در این روز ... بخواب....، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. تکمله 2: عنوان از یک عاشقانه ی آرام، نادر ابراهیمی به همین خاطر است که همیشه می اندیشم: این آخرین اثری ست که به او پیشکش می کنم و به فکرم می رسد که بنویسم "برای آخرین بار به او " اما حس می کنم که در این جمله نقصی هست و اضطرابی. "یک عاشقانه ی آرام" اگر خدا بخواهد و زنده بمانم، یادگاریست از من و او به همه ی آنها که در آغاز راهند. ن.ا آذرماه 73
|+ خط زد بی رد در شانزدهم خرداد 1387
و حملها الانسان انه کان ...
فرو می رود در مغزم تصویر چند شی بی جان:
تصویر عریض جوی و بطری آب معدنی: مدام حول محوری ثابت می چرخم و چه می شد اگر جاری می شدم؟! تصویر چارقد آسمان و پلاستیکی بی مصرف: این باد همواره به کجا می بردم و بالله که سکونم آرزوست! انگار همزمان مرور می کند، رب عزوجل، تصویر چند شی جاندار را: تصویر تنگ جوی و انبوهه ی درهم لولیدگان: مدام حول محوری ثابت می چرخم و آگاهانه تن می دهم به این انسداد! تصویر قاب شده ی آسمان و تن به باد سپرده های هر سو حاضر: گلایه ای نیست اگر باد هر سو می بردم و چه باکم که ولنگاریم آرزوست؟! . . . و این گونه که از بالا تا پایین همه بر هم دل می سوزانند، در توازی دل رحمی ها، بی جان بر جاندار سبقت می گیرد! پ.ن: تو کدام سمت خطی؟ |+ خط زد بی رد در نهم خرداد 1387
همان جا میان است و خواهد بود؟
می خواهم بدانم چه کسی اول گفت که ماندگار شود؟ که آنی که گفت و کاهی بر اندیشه ای افزود با آنی که خفت و مستی بهانه کرد و جعد زلفی، راه رفتن نه که چاه رفتن نه که "خیس نمی دانمند" رفتن را زیسته اند! گفتی؟ عالی جناب، گفته اند و خیس خیسیم و کاش باورتان شود که طوطی، موجود با کفایتی است گاه می گویم! می خواهم بدانم این بادهای موافق اول بار کجا وزیدند که قافله ای به راه افتد؟ که آنی که در مسیر بود و موافق، طی می کرد، با آنی که عصا به دست، اشهدها را قورت می داد و سو به سو، کم سوتر، به منزل شدن نه که به هزارتو غلتیدن نه که، به "خسته ی نرسیدن" ماندن را بلعیده اند! همراهی؟ عالی جناب، گاه وزیدن، همهمه ها بود و جاماندن ها و کاروان چشم ازعقب نداشت و کیفر، عصاپرستان را! می خواهم بدانم ماده خام باور چه بود که خون ها به راه انداخت؟ که آنی که جرعه جرعه ایمان با بسته بندی های شیک هورت می کشید با آنی که گود را گم کرده بود و هر لحظه دورتر تا به نقطه شدن نزدیک تر، به فرش درآمدن نه که به عرش رسیدن نه که به "سکه دورو هوا کردن" دچارند! باور داری؟ عالی جناب، گمیم و فرش از عرش باز نشناسیم و این اقلیم، بس مساعد است برای سکه ها هوا کردن! . . . و روزی لمس سخن، بی وضو، کفر خواهد بود و باد موافق ما را خواهد برد و باور، دچارمان خواهد کرد ... می خواهم بدانم آن روز...؟ |+ خط زد بی رد در چهارم خرداد 1387
من باب مثال، خاکستری
یک روز خوب مثلا این طور شروع می شه که هراسان از خواب می پری و می فهمی ته دره نیستی یا به دیوار کوبیده نشدی و بعد مثلا ذوق مرگ می شی و بی دلیل به عابرها سلام می کنی یا عکس یادگاری می گیری! |+ خط زد بی رد در بیست و ششم اردیبهشت 1387
آهای آقای نویسنده یا با اجازه سه چراغ قرمز!
گاهی تصویر فراخ است. فرو می رود در آن چه باطن می نامیمش و بعد یک باور!
امان از تصویر پستی که وجدان شود و فیلتر باطن معیوب باشد و بعد یک باور؟ خورشید داستان عجله ای برای غروب کردن ندارد .می ماند حکایت اسب هاتان ... باور اسب هایی که سفید رنگ شده اند، باور سوارانی که فرصت ندارند تا بفهمند این را! تنگنای فلسفی؟ کدام را می گفتم؟ اسب ها را یا سواران را؟ تنگناها را ... یک جای داستان، اسب ها سوارانشان را زمین زده اند. می ماند حکایت قهرمان هاتان ... باور قهرمانانی که نای ایستادن ندارند دیگر، باور لشکریانی که فولکلورها را فراموش کرده اند! تنگنای فلسفی؟ کدام را می گفتم؟ قهرمان ها را یا فولکلورها را؟ تنگناها را ... اگر خورشید مهربان تر می بود و کسی سفیدها را می فهمید و سواری زمین نمی خورد و فولکلوری فراموش نمی شد، می ماند حکایت باورها! کدام را می گفتم؟ باورها را یا تنگناها را؟ اگرها را ... |+ خط زد بی رد در نوزدهم اردیبهشت 1387
که نشاید تو را هنوز
![]() بگذار بادآورده ترین موقعیتی باشی که در لوزی های این فلوچارت جای می گیرد و نه که نه، دلم می گیرد که به فرض درستی چه و به فرض نادرستی چه و همیشه فرض دوم نزدیک تر است به قدرناشناسی ها! بگذار که آن مستطیل های مودب متقارن، شاد باشند که زیادی تنگند برایت و زیادی اسراف می شوی برای هدایت چند فلش، گاه نیاز، جانا و جاری بودنت یعنی هرگز تن نمی دهی به عضوی از صف شدن، کورکورانه! . . . و بگذار فلشی که خارج می کنم به شرط درستی، برود تا نامحدودترین شعاع یک دایره، بشود حق ترین پایان تاریخ و بعد، تو طی الارضش کن که نشاید تو را هنوز! پ.ن: تغییرات وبلاگ رو دوست دارم که شیخنا فرمود: "روزی کلنگی بر دوش خواهم گرفت و جلد همه ی کتاب های تاریخی را پاره خواهم کرد و در جوی خواهم ریخت ... آن وقت تو را دعوت خواهم کرد تا کتاب های بی نام بخوانیم، بی آن که بدانیم خوآن رولفو یا م.مودب پور؟!
|+ خط زد بی رد در دوازدهم اردیبهشت 1387
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
که آخرین اخمم بر می گردد به:
چند سال پیش و ماجرای این تام لعنتی که چرا صلح با جری حالیش نمی شود و چه خوب می شد اگر گربه ها محض رضای خدا هم موش نمی گرفتند! یا نه ... چند ماه پیش و ماجرای شمارش معکوس صعود. انگلیس دو و یکهو ای وای وای که حریف سه و حالا که اوت شدیم من به چه بنازم گاه یورو؟! یا نه ... چند هفته پیش و ماجرای امان از دست این امتحان ها با آن سوالات مزخرفش که اگر دردی هم باشد نه صفر یک بود درمانش و نه یک صفر! که آخرین لبخندم بر می گردد به: چند ثانیه پیش و دعاگوی کسی هستم که شیرفهمم کند "پ" این کیبورد کجاست و "ژ" آن نیز هم و مدام غر نزند که خدا این دو را حرام کرده بر زبانی آخر! خدایا جزغالگی عطایمان فرما و بس خنده ی توامان که عجیب کیفورمان می کند لامسب و حلال ترین حلال هاست این آرزو ... بگو آمین! پ.ن: گچ پژ در راستای گفتگوی تمدن ها ! |+ خط زد بی رد در پنجم اردیبهشت 1387
|
![]() آتش ... روانه از خاک تا ملکوت پاک. نگاه ها درگیر خاک ... شعله ها مضطرب ملاقات آن عشق پاک ... امان از خاک، امان از خاک ... شعله ها باید تا...
منوي اصلي
پست الكترونيكآرشيو مطالب خط خورده ها
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 ديگران
17
786 آزموسیس آقا اجازه ؟ آن سوی مه آهو پچ پچ هزارساله پیشاهنگ تنهاتر از كوير توکای مقدس خلوت دل خاص خواب بزرگ خوابهای یک دیوانه در جهان مسطح دالان دل LiMoO درخشش ابدی ذهن یک کلبه دنج فالشیست لانگ شات محرمانه ها منصفانه موز ماهی میان تیتر میرزا پیکوفسکی ناتور هستی بود و زمزمه ای Asreen Where the truth lies |
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |